بهدليل آن كه سنت اصلي موسيقي اسلامي را پي ميگيرد، ارزشمند است؛ سنتي كه فارابي (دهم ـ 1) نخستين بار آن را به اوج رساند و صفيالدين (سيزدهم ـ 2) ديگر بار چنين كرد.1
ميتوان
ربابنامه2 را هم، كه در سال 1301 به تركي غربي به اهتمام سلطان ولد فرزند مولوي (سيزدهم ـ 2) نامدار تأليف شده، به اين آثار عربي اضافه كرد. البته، اين فقط شعر است، ولي نزد مسلمانان شعر و موسيقي با هم پيوند نزديكي داشت. اين شعرها به منظور خوانده شدن به همراهي رباب سروده شده بود. بيشك تعداد زيادي از كتابهاي عربي درخور آن است كه در همين زمينهٴ
ربابنامه ذكر شود. ولي همين يكي را به نمايندگي بقيه ذكر كرديم.
علاوه بر نوشتههاي فني و كتابهاي شعر، هنوز تعداد زيادي آثار موسيقي وجود دارد
كه مربوط است به بحث فقها در برابر حرمت ياعدم حرمت موسيقي. من قبلاً برخي از
اين آثار فقهي مربوط به موسيقي را ذكر كردهام (ج2، ص 804)؛ اول از همه فصل كاملي است از احياءالعلوم غزالي (يازدهم ـ 2). در زمان مورد بحث ما به چهار تن از آنان برخوردهام: ابن فركاح، اَدفُووي، ابن قيم جوزيه، يافعي. همهٴ اينان مربوط به فقه مذهب شافعي است، جز ابن قيم كه حنبلي بود.
عقيدهٴ علماي زاهدمنشتر آن بود كه موسيقي دام دنيا و دام شيطان است و خطري است براي رستگاري انسان. بايد توجه داشت كه اين ترس از موسيقي خود بهترين دليل براي آن است كه مسلمانان موسيقي را دوست داشتند يا دست كم سخت از آن تأثيرپذير بودند.3 البته جاذبههاي موسيقي را نميتوان از جاذبههاي شعر يا رقص جدا كرد، چون اين سه هنر پيوند نزديكي داشتند.
مقايسهٴ واكنش گروههاي مختلف انساني در برابر موسيقي بسيار عجيب است. يونانيان و چينيان آن را بخشي از آموزش و پرورش ميشمردند ــ همچنين بخشي بنيادي از زندگي خوب.